آج

تاریخ: چهارشنبه 15/09/1391 ساعت: 11:34 بازدید: 425 نویسنده: علي اكبري

يا جبار

رسول اکرم صلي الله عليه واله و سلم:

شيطان تا زماني که مؤمن بر نمازهاي پنج گانه در وقت آن محافظت کند، پيوسته از او در هراساست.امام سجاد عليه‌السلام:

سعادت و خوشبختي انسان در حفظ و کنترل اعضاء و جوارح خود از هرگونه کار زشت و خلاف است.

هرکس انسان گرسنه‌اي را طعام دهد خداوند او را از ميوه‌هاي بهشت اطعام مي‌نمايد.

هر آيه‌اي از قرآن، خزينه‌اي از علوم خداوند متعال است، پس هر آيه را که مشغول خواندن مي‌شوي، در آن دقّت کن که چه مي‌يابي.

حق را بگوئيد، هرچند برايتان دشوار باشد.

به هر اندازه که نزد مردم بزرگ مي‌شويد، پيش نفس خويش، خودتان را کوچک کنيد.

کسي که عزت را از غير خدا بخواهد، خوار و ذليل مي‌شود.

خداوند امور فاسد بندگانش را از راه توبه اصلاح مي‌فرمايد.

سخن29  سخن28  سخن 27   سخن 26 سخن 25 سخن24 سخن 23 سخن 22 سخن21 سخن20 سخن19 سخن 18 سخن17 سخن16 سخن 15 سخن14 سخن 13 سخن12 سخن11 سخن10 سخن9 سخن8 سخن 7 سخن 6 سخن5 سخن4 سخن3 سخن2 سخن1



موضوعات:01- محرم ,
سخن30 سخن30 سخن30 سخن30 سخن30 امتیاز : 698 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 01/09/1391 ساعت: 11:29 بازدید: 575 نویسنده: علي اكبري

يا عطشان

با تسليت ايام سوگواري اباعبدالله‌الحسين عليه‌السلام

السلام عليک يا ابا عبدالله وعلي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني جميعا سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم
السلام علي الحسين
وعلي علي بن الحسين
وعلي اولاد الحسين
وعلي اصحاب الحسين

 ولادت

 در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , که درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما را فرمود تا کودک را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير)  که به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.

چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن که تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

 از ولادت حسين بن على (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد(دهم هجري)اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى که پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم که رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى که نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد.
ابوهريره که از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي‌کند که : رسول اکرم را ديدم که حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى ما مي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر کس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر که با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است. عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملکوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند که فرمود: حسين از من و من ازحسينم .

حسين (ع ) با پدر

 شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى که جز به انصاف حکم نکرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى که در زمان حکومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد, و در چند سالى که حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يک سرباز فداکار، همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شرکت داشت.
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت کرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد. در زمان حکومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کرد که سخن ميگفت. بي درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى ....

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرا دارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريک رنج هاى برادر بود و چون ميدانست که اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

 چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام , بر اريکه حکومت اسلام به ناحق تکيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حکومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامى پايين بکشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حرکت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت که اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد, از اين کشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن که گاهى محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى که معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت کرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى کوبنده براى او نوشت . معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نکرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حکومت اسلامى تکيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت کند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاکم مدينه نوشت و در آن يادآور شد که براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاکم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد. آن گاه که افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاک که حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي کند) بر مسند حکومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينک که حکومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مکه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به کوفه هم رسيد. کوفيان ازامام حسين (ع ) که در مکه به سر مي برد دعوت کردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفى را از نزديک ببيند و برايش بنويسد. مسلم به کوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت کردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حرکت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) کوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حکومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد کرد, و ليکن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت که به سوى کوفه حرکت کند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى که همه مردم مکه عازم رفتن به منى بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مکه برساند, آن حضرت در مکه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مکه به طرف عراق خارج شد و با اين کار هم به وظيفه خويش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نکرده ,بلکه عليه او قيام کرده است .
يزيد که حرکت مسلم را به سوى کوفه دريافته و از بيعت کوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (که از پليدترين ياران يزيد و از کثيفترين طرفداران حکومت بنى اميه بود) به کوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتکار و بي ايمان کوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و کار به جايى رسيد که عده اى از همان کسانى که براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى که از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى که در مکه اقامت گزيد, و در طول راه مکه به کربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت که : مقصود من از حرکت , رسوا ساختن حکومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منکر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود که خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذکر داده بود. و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست که آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او کسى نبود که در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را و شهادت را سعادت مي‌پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در کربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حرکت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال کشته شدنش را در اذهان عامه تشديد کرد. به ويژه که خود در طول راه مي فرمود: من کان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. هر کس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد که حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين که فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد کشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افکار و نظريه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و کوچکترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلکه با اصحاب و فرزندان که هر يک ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و کشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى که خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاک حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم که در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نکبت بار يزيد, همواره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتکار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت کردند که يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريکه اى که او بر آن تکيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تکميل کرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان که نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا کنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان که به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, همواره به واقعه کربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين که خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان که صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن که اشعار را تمام کردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود.
نيز از آن جناب است که فرمود: گريستن و بي تابى کردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , که ثواب و جزايى گرانمايه دارد.

امام باقرالعلوم (ع ) به محمد بن مسلم که يکى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد که به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى که به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد.
امام صادق (ع ) مي فرمايد:

ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يکون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . زيرا که اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است که به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملکوت خوبي ها و پاکدامني ها و فداکاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشکوه و حماسه ساز کربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لکن بايد دانست که نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريها اکتفا کرد, بلکه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداکارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزد مي‌نمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

اميد که ما در ظاهر نمانيم

هر چند که تظاهر خود در اين راه قدمي بزرگ است.



موضوعات:01- محرم ,
حسين-عليه‌السلام حسين-عليه‌السلام حسين-عليه‌السلام حسين-عليه‌السلام حسين-عليه‌السلام امتیاز : 625 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 24/08/1391 ساعت: 14:24 بازدید: 275 نویسنده: علي اكبري

یا رحیم

 راه را می‌بینی و نشسته‌ای

درد را می‌بینی و بی‌خیالی

آیا رفتن سخت شده یا بی‌خیالی ارزان

وای بر ما و افکار شرار شده

گدایی می‌توان کرد

می‌توان دیده را تنها گذاشت

می‌توان غربت را صدا کرد

آرمش را می‌توان ندیدگدایی

می‌توان صدایی دیگر برآورد

توی سنگلاخ زندگی چیدن دسترنج تنها دستمایه است

بل سرمایه‌ای گران‌سنگ

شاید توسن امید از کنار من هم رد شود

گاه راه دور است

از نگاهش ترس می‌بارد

ولی هنگامه را می‌توان آفرید

می‌توان راه را درنوردید

آرزو کردن شاید آسان باشد

ره نمودن مردانه در جولان زندگی

آسانتر از دست گدایی است

می‌توان بر بال قدرت افراشت

می‌توان نیزه‌های بد یمن را شکست

همچنان راه آسانتر است از بیراه

نقشه می‌گوید دوری مهم نیست

آه! رسیدن را می‌خواهیم

زود و دیرش بر ما نامعلوم

این یادمان باشد

گدایی سخت‌تر است از راه رفتن

سرنوشت را خوب رقم زدن

برگی را آنوقت با شوق ورق زدن

تنها بودن و در جمع بودن هدف نیست

بودن و تلاش نمودن یک آرمان

گر هستیم

باورمان باشد که موثریم

پس درود بر موج

سلام بر حرکت

این نشان زندگی است

هرچند در خاموشی



موضوعات:12- ذي الحجه ,
گدايي گدايي گدايي گدايي گدايي امتیاز : 792 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 10/08/1391 ساعت: 13:16 بازدید: 285 نویسنده: علي اكبري

يا راهبر

با تبريک ميلاد با سعادت حضرت امام علي النقي الهادي عليه السلام به همه دوستداران خاندان نبوت و امامت.

تولد حضرت امام علي نقي فرزند امام محمد تقي جوادالائمه عليه السلام و دهمين امام شيعيان در  نيمه ذيحجه سال 212(يا214)هجري قمري نوشته اند.

 مادر آن بزرگوار سمانه از زنان درست کردار پاکدامني بود که دست قدرت الهي او را براي تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادري را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايي قيام کرد .

نام آن حضرت - علي - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهاي مشهور آن حضرت " هادي "(راهنما) و " نقي "(برگزيده) بود . حضرت امام هادي عليه السلام پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگي به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود .

 در اين مدت حضرت علي النقي (ع ) براي نشر احکام اسلام و آموزش شناساندن مکتب و مذهب جعفري و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهاي بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهباني فرهنگ اسلامي را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه اي از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبي نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهي از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعني متوکل عباسي - آني آسايش نداشت .

 به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والي مدينه بنا بر دشمني ديرينه و بدخواهي دروني ، به متوکل خليفه زمان خود نامه اي خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهاي ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزي و حتي ستمکاري وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهري و حکومت مادي دنياي فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند .

 و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوي دستگاه خلافت ، به متوکل عباسي نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتي است ، علي بن محمد ( هادي ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوي امام هادي (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسي است .

 از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفري آن دوران پربار ، شاگرداني در قلمرو اسلامي تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفري و دانشهاي زمان بودند ، و بدين سان پايه هاي دانشگاه جعفري و موضع فرهنگ اسلامي ، نسل به نسل نگهباني شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفري آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبي به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زنداني شدن حضرت موسي بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهاي وسيعي براي تعليم و نشر براي امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسي دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد .

 پس از آنکه حضرت هادي (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيي بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والي بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهري از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيي بن هرثمه گفت : اي مرد ، اين امام هادي فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي داني متوکل نسبت به او توجهي ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيي گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدي نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاري ترک داشت به نام وصيف ترکي .

و نيز به يحيي سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادي را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسي ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيي بن هرثمه مأمور جلب امام هادي (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوي امام در متوکل و مردان درباري به خوبي آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسي که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است .

 مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علي النقي (ع ) اعتقادي به سزا داشت . روزي متوکل مريض شد و جراحتي پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراواني خدمت حضرت هادي (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علي بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودي يابد . وي کسي را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادي فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودي حاصل مي شود .

 چنين کردند ، آن جراحت بهبودي يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمي سر به مهر خدمت امام هادي (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزي از اين ماجرا نگذشته بود که يکي از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراواني در منزل علي بن محمد النقي ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالاي بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتي امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبي به تو نرسد . چراغي افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادي به نماز شب مشغول است و بر روي سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست .

 آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزي جز آن کيسه اي که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگري سر به مهر در خانه وي نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيري است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل برو . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايي نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمي روي حصيري که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علي (ع ) زندگي مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود .

 با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادي (ع ) بر وي خروج کند و خلافت و رياست ظاهري بر وي به سر آيد بيمناک بود .

در مدت 20سال که حضرت هادي (ع ) در سامره بودند مراقبت سخت از او وجود داشت .و نيز نوشته اند : " متوکل عباسي سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعي ، در موضعي روي هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهي بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علي النقي ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهاي نظامي و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکي از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " .

 در اين مدت 20سال زندگي امام هادي (ع ) در سامرا ، به صورتهاي مختلف کارگزاران حکومت عباسي ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگي امام و رفت و آمدهايي که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتي از بني عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وي در نزديکي سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادي از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "

 اصحاب و ياران امام دهم (ع )
در ميان اصحاب امام دهم ، برمي خوريم به چهره هايي چون " علي بن جعفر ميناوي " که متوکل او را به زندان انداخت و مي خواست بکشد . ديگر اديب معروف ، ابن سکيت که متوکل او را شهيد کرد . و علت آن را چنين نوشته اند که دو فرزند متوکل خليفه عباسي در نزد ابن سکيت درس مي خواندند . متوکل از طريق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکيت از هواخواهان علي (ع ) و آل علي (ع ) است .

 متوکل که از دشمنان سرسخت آل علي (ع ) بود روزي ابن سکيت را به حضور خود خواست و از وي پرسيد : آيا فرزندان من شرف و فضيلت بيشتر دارند يا حسن و حسين فرزندان علي (ع ) ؟ ابن سکيت که از شيعيان و دوستداران باوفاي خاندان علوي بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدي الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم ديده مصطفي کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمي توان سنجيد . متوکل از اين پاسخ گستاخانه سخت برآشفت .

 در همان دم دستور داد زبان ابن سکيت را از پشت سر درآوردند و بدين صورت آن شيعي خالص و يار راستين امام دهم (ع ) را شهيد کرد . ديگر از ياران حضرت هادي (ع ) حضرت عبدالعظيم حسني است . بنا بر آنچه محدث قمي در منتهي الآمال آورده است : " نسب شريفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام منتهي مي شود ... " از اکابر محدثين و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و ياران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادي (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله اي مختصر در شرح حال آن جناب نوشته .

 نوشته اند : " حضرت عبدالعظيم از خليفه زمان خويش هراسيد و در شهرها به عنوان قاصد و پيک گردش مي کرد تا به ري آمد و در خانه مردي از شيعيان مخفي شد ... " . " حضرت عبدالعظيم ، اعتقاد راسخي به اصل امامت داشت . چنين استنباط مي شود که ترس اين عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حديث گفتن وي نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سياسي او بوده است . او نيز مانند ديگر داعيان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، براي نشر فرهنگ سياسي صحيح و تصحيح اصول رهبري در اجتماع اسلامي مي کوشيده است ، و چه بسا از ناحيه امام ، به نوعي براي اين کار مأموريت داشته است .زيرا که نمي شود کسي با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوا ، کسي که حتي عقايد خود را بر امام عرضه مي کند تا از درست بودن آن عقايد ، اطمينان حاصل کند - به طوري که حديث آن معروف است - اعمال او ، به ويژه اعمال اجتماعي و موضعي او ، بر خلاف نظر و رضاي امام باشد . حال چه به اين رضايت تصريح شده باشد ، يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگ ديني و فقه سياسي بدان رسيده باشد " .

 صورت و سيرت حضرت امام هادي (ع )
حضرت امام دهم (ع ) داراي قامتي نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکي برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادي (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتي داشت که وقتي بر متوکل خليفه جبار عباسي وارد مي شد او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وي و احترامش برمي خاستند .

 خلفايي که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگي نسبت به قدرت ظاهري و دنياي فريبنده با خاندان علوي و امام همام حضرت هادي دشمني ديرينه داشتند و کم و بيش دشمني خود را ظاهر مي کردند ولي همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهاي علمي و تسلط وي را بر مسائل فقهي و اسلامي به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وي را ديده بودند .

 شهادت امام هادي (ع )
امام دهم ، حضرت هادي (ع ) در سال 254 هجري بعد از 41يا 42سال عمر شريف به وسيله زهر به شهادت رسيد . در سامرا در خانه اي که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکري بر بالين او بود .

معتمد عباسي امام دهم را مسموم کرد . از اين سال امام حسن عسکري پيشواي حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه اي که در آن بيست سال زنداني و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .

 زن و فرزندان امام هادي (ع )
حضرت هادي (ع ) يک زن به نام سوسن يا سليل و پنج فرزند داشته است .

1 - ابومحمد حسن عليه السلام ( امام عسکري (ع ) يازدهمين اختر تابناک ولايت و امامت است ) .

2 - حسين .

3 - سيد محمد که يک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جواني بود آراسته و پرهيزگار که بسياري گمان مي کردند مقام ولايت به وي منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شيعيان است در نزديکي سامرا مي باشد .

4 - جعفر .

5 - عايشه ، يا به نقل شادروان شيخ عباس قمي " عليه " .

 زيارت جامعه کبيره که از امام علي النقي (ع) به ما رسيده است.

زيارت جامعه کبيره که اقيانوسي مواج از معارف الهي و مضامين عالي مشتمل بر معرفي مقام ائمه عليهم السلام است؛ که به تعبير علامه مجلسي(ره) از نظر سند و روايت از صحيح‌ترين و قوي‌ترين زيارات ائمه عليهم السلام است يادگاري عظيمي است که در حرم هر يک از ائمه معصومين عليهم‌السلام آن زيارت را مي‌خوانيم.

چند کلام از امام هادي عليه السلام:

هرکه کمال دوستي خود را براي تو فراهم کرد، تو نيز کمال طاعت را برايش بگذار.

هر کس از خدا فرمان ببرد ، از او فرمان برند.

عاقّ [والدين] ، نادارى در پي‌دارد و به خوارى مي‌کشاند .

 آن که از خودش راضى شود ، ناراضيان از او فراوان شوند .

إنَّمَا الأعيادُ أربَعَةٌ لِلشّيعَةِ : الفِطرُ و الأضحى و الغَديرُ و الجُمُعَةُ ؛ امام هادى عليه ‏السلام :شيعيان فقط چهار عيد دارند : فطر ، قربان ، غدير و جمعه .



موضوعات:12- ذي الحجه ,
هادي هادي هادي هادي هادي امتیاز : 806 دیدگاه(2)

تاریخ: پنجشنبه 04/08/1391 ساعت: 08:36 بازدید: 311 نویسنده: علي اكبري

يا صاحب عرفه

 اميد که خداوند قدر اين روز را که روز نيايش و برآورده شدن حاجات است به ما عنايت فرمايد.پيشاپيش عيد قربان را تبريک مي‌گويم بخصوص مسلماني که توانستند هواي نفس را لگدمال و در راه حق قدم نهند

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا که ايوان هزار نقش خداشناسي است آنجا دل رشد مي‌گيرد و پرواز را تجربه مي‌کند. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است، نشاني که بر بالاي کوه جماعت را تا انتهاي تاريخ به خود خواند، اي انسانها بيدار باشيد که ظلم ماندني نيست از ظالمان نترسيد که هيچ بدست نخواهيد آورد .اي انسانها همديگر را دريابيد و به فکر عاقبت باشيد نه امروزتان فردايتان را فداي امروز نکنيد که امروز را با خاري از دست ×واهيد داد. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است که با کلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشک عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي کند و تو به آن گوش بده تا از کري به شنوايي برسي. اشک و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه. اجابت کن اين بنده سراپا تقصير را!

 عرفات نام جايگاهي است که حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي کنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مکه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند که جبرائيل عليه السلام هنگامي که مناسک را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت *عرفت* و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است که مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف مي کنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي مي دانند که براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا که يکي از معاني *عرف* صبر و شکيبايي و تحمل است. 

 فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه کَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه * هو التَّوابُ الرّحيمْ
 آدم از پروردگارش کلماتي دريافت داشت و با آن بهسوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است.
 طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار کوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
 ـ چرا گريه مي کني اي آدم؟
 ـ چگونه مي توانم گريه نکنم در حاليکه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
 ـ اي آدم به درگاه خدا توبه کن و بهسوي او بازگرد.
 ـ چگونه توبه کنم؟
 جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل هنگام خروج از مکه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيک گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع کرد و به دستور جبرئيل غسل کرد و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و کلماتي را که از پروردگار دريافت کرده بود به وي تعليم داد، اين کلمات عبارت بودند از:  

خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم

سُبحانَکَ اللهُمَ وَ بِحمدِک

جز تو خدايي نيست

لا الهَ الاّ اَنْتْ 

کار بد کردم و بخود ظلم نمودم

عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي

به گناه خود اعتراف مي کنم

وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي

تو مرا ببخش که تو بخشنده مهرباني

اِنَّکَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ

آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشک مي ريخت، وقتيکه آفتاب غروب کرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با کلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت......

   حضرت ابراهيم (ع) در عرفات
 در صحراي عرفات، جبرئيل، پيک وحي الهي، مناسک حج را به حضرت ابراهيم (ع) نيز آموخت و حضرت ابراهيم (ع) در برابر او مي فرمود: عَرِفتُ، عَرِفتُ (شناختم، شناختم).
 پيامبر اسلام (ص) در عرفات
 و نيز دامنه کوه عرفات در زمان صدر اسلام کلاس صحرايي پيامبر اسلام (ص) بود و بنا به گفته مفسرين آخريعرفاتن سوره قرآن در صحراي عرفات بر پيغمبر (ص) نازل شد و پيغمبر اين سوره را که از جامع ترين سوره هاي قرآن است و داراي ميثاق و پيمانهاي متعدد با ملل يهود، مسيحي و مسلمان و علماي آنها مي باشد، و قوانين و احکام کلي اسلام را در بر دارد، به مردم و شاگردانش تعليم فرمود.
و طبق مشهور ميان محدثان پيامبر (ص) در چنين روزي سخنان تاريخي خود را در اجتماعي عظيم و با شکوه حجاج بيان داشت:

...... اي مردم سخنان مرا بشنويد! شايد ديگر شما را در اين نقطه ملاقات نکنم. شما به زودي بهسوي خدا باز مي گرديد. در آن جهان به اعمال نيک و بد شما رسيدگي ميشود. من به شما توصيه مي کنم هرکس امانتي نزد اوست بايد به صاحبش برگرداند. هان اي مردم بدانيد ربا در آئين اسلام اکيداً حرام است. از پيروي شيطان بپرهيزيد. به شما سفارش مي کنم که به زنان نيکي کنيد زيرا آنان امانتهاي الهي در دست شما هستند، و با قوانين الهي بر شما حلال شده اند.

......... من در ميان شما دو چيز بهيادگار مي گذارم که اگر به آن دو چنگ زنيد گمراه نمي شويد، يکي کتاب خدا و ديگري سنت و (عترت) من است.

هر مسلماني با مسلمان ديگر برادر است و همه مسلمانان جهان با يکديگر برادرند و چيزي از اموال مسلمانان بر مسلماني حلال نيست مگر اينکه آنرا به طيب خاطر به دست آورده باشد.



موضوعات:12- ذي الحجه ,
اعتراف اعتراف اعتراف اعتراف اعتراف امتیاز : 884 دیدگاه(0)

تاریخ: دوشنبه 17/07/1391 ساعت: 13:19 بازدید: 392 نویسنده: علي اكبري

يا غفار

رسول اکرم صلي الله عليه واله و سلم:

وقتي خداوند براي بنده‌اي نيکي بخواهد،وي را در کار دين دانا و به دنيا بي‌اعتنا مي‌سازد و عيوب او را بدو مي‌نماياند.

امام جواد عليه‌السلام:

کسي که راه ورود به کاري را نشناسد راه برون شدن از آن درمانده‌اش مي‌کند.

امام محمد باقر عليه‌السلام:

 خداوند دوست ندارد اصرار درخواهش از يکديگر ولي اصرار در خواهش از خودش را دوست دارد.

خداوند دنيا را به دوست و دشمن خود مي‌دهد ولي دينش را فقط به دوست خود مي‌بخشد.

هر کس به خدا توکل  کند مغلوب نمي‌شود.

دعاي انسان براي برادر ديني‌اش نزديکترين و سريع‌ترين دعا به  اجابت است.

با ارزش‌ترين کارها نزد خداوند عملي است که بنده بر آن مداومت ورزد، هرچند کم باشد.

سخن28  سخن 27   سخن 26 سخن 25 سخن24 سخن 23 سخن 22 سخن21 سخن20 سخن19 سخن 18 سخن17 سخن16 سخن 15 سخن14 سخن 13 سخن12 سخن11 سخن10 سخن9 سخن8 سخن 7 سخن 6 سخن5 سخن4 سخن3 سخن2 سخن1



موضوعات:11- ذي القعده ,
سخن29 سخن29 سخن29 سخن29 سخن29 امتیاز : 842 دیدگاه(2)

تاریخ: پنجشنبه 06/07/1391 ساعت: 13:17 بازدید: 519 نویسنده: علي اكبري

يا ضامن آهو

ميلاد مسعود هشتمين اختر تابناک آسمان امامت و ولايت حضرت امام رضا عليه‌السلام بر همه شيعيان و دوستداران اهل بيت(ع) مبارک باد

در پست ميلاد رضوي زندگي آن امام همام را بيان داشتيم در اينجا از مادر مکرم آن حضرت مي‌آوريم

*چگونه بانو «تکتم» به محضر امام موسي کاظم(ع) رسيدند:

آن بانوي طاهره، در سال 147 هجري قمري، يعني تقريباً در همان سالي که وجود نازنين امام کاظم(ع) در سن 19 و يا 20 سالگي به سر مي‌برند، در ميان کارواني که کنيزان و برده‌هايي را از شمال آفريقا (از شهر مريس) براي فروش به آن شهر آورده بود، وارد شهر مدينه شد.

در آن کاروان، برده‌ها و کنيزان زيادي براي فروش وجود داشتند و اين بانوي بزرگوار نيز در آن کاروان، به عنوان يکي از کنيزان فروشي حضور داشتند.

همچنين در منابع مربوطه آمده است: آن بانوي بزرگوار، به هنگام ورود کاروان به شهر مدينه، به شدت بيمار بوده‌اند، به گونه‌اي که صاحب کاروان، او را از کنيزان فروشي ديگر جدا کرده بود و به همين خاطر هم بود که وقتي امام کاظم(ع) براي بار اول، جهت خريداري کردن وي به آن کاروان سر زد، صاحب کاروان آن بانو را به وي نشان نداد و يا حتي وقتي که بعداً امام(ع) از صاحب کاروان، او را خريداري کرد، اصحاب و ياران امام(ع) از اينکه آن حضرت، يک کنيز بيماري را با آن همه اصرار و قيمت بالا، خريداري کرد، تعجب کردند.

نجمه خاتون در بحبوحه شرايط سخت سياسي وارد مدينه شد

*اوضاع شهر مدينه و منزل امام کاظم(ع) به هنگام ورود کاروان به شهر :

ـ کاروان مربوط به آن بانوي طاهره، در سال 147 هجري قمري وارد شهر مدينه شد و از طرفي ديگر، چنان‌که در منابع تاريخي ذکر شده است، وجود نازنين امام صادق(ع)، در سال 148 هجري قمري، يعني تقريباً يک سال پس از ورود اين کاروان به شهر مدينه، توسط زهري که از ناحيه حکومت عباسي به او خورانده شد، مسموم و به شهادت رسيد.

به همين خاطر، وقتي آن بانوي مکرمه وارد شهر مدينه شد، هنوز امر خطير امامت و ولايت امت، به امام کاظم (ع) منتقل نشده بود، اين دوره از تاريخ اسلام، چنان‌که در منابع معتبر تاريخي آمده است، در واقع پر آشوب‌ترين و پر فتنه‌ترين دوره تاريخ اسلام به حساب مي‌‌آيد.

در اين دوره از تاريخ، دو خاندان فاسد بني‌اميه و بني‌عباس در دسته‌ها و جناح‌هاي مختلف، به شدت رو در روي هم قرار گرفته‌ بودند و جنگ‌ها و خونريزي‌هاي زيادي، ‌هر روز به گوش مردم مسلمان مي‌رسيد.

بني اميه که قريباً تا چند دهه قبل از اين، به اوج قدرت و سلطنت بر ممالک عربي دست يافته بودند و ظلم و ستم آنها در حق شيعيان و علويان به اوج خود رسيده بود، هم‌اکنون به بهانه مقابله با دشمن سرسخت خود، يعني خاندان بني‌عباس، از کشتن علويان و شيعيان و مردمان مظلوم، هيچ ابايي نداشت و براي دفاع از قدرتي که در دست داشت، دست به هر فتنه‌اي مي‌زد.

در اواخر عمر شريف امام صادق(ع) بني عباس بر بني‌اميه غالب شدند و توانستند قدرت را از چنگ آنان بيرون بياورند و سرانجام، منصور عباسي که حاکمي بسيار ظالم و مستبد و فاسد بود، بر اريکه سلطنتي تکيه زد و آن‌گاه همه کينه‌ها و عداوت‌هاي خاندان عباسي را از علويان و خاندان اهل‌بيت(ع) ظاهر ساخت و تا مي‌توانست به ظلم و ستم در حق آنان و به قتل و کشتارشان اقدام کرد.

بنابراين در اين دوره از تاريخ،‌ خانه امام(ع) کاملاً تحت نظارت و محاصره دستگاه فاسد حکومتي بود، به گونه‌اي که کوچکترين ارتباط اصحاب و ياران و علويان با اين خانه، تحت کنترل بود و معمولاً به قتل و اسارت اصحاب مي‌انجاميد.

مادر امامان هفتم و هشتم از اهالي اندلس بودند

*مادر امام کاظم(ع) نيز از اهالي اندلس بودند:

ـ مادر امام کاظم(ع)، حميده خاتون در ابتدا کنيزي بودند که از منطقه‌اي از مناطق شمال آفريقا و از حوالي اندلس (اسپانياي فعلي) از قومي از اقوام بربر، براي فروش وارد مدينه شده بود و وجود نازنين امام باقر(ع) او را خريداري کردند و سپس او را به همسري فرزند معصومش امام صادق(ع) در آوردند.

اين زن در واقع، معلم و مربي بانو تُکتَم، مادر حضرت معصومه(س) نيز به شمار مي‌رود و در حقيقت به نوعي، هم‌ولايتي آن بانو نيز محسوب مي‌شود؛ چرا که هر دو بانوي بزرگوار از همان حوالي اندلس و نَوب (از نواحي شمال آفريقا) به عنوان کنيز، به مدينه آورده شده بودند و سپس از قضاي لطف ‌آميز پروردگار متعال، ‌افتخار ورود به منزل امام معصوم(ع) را کسب کردند و در نهايت، به نکاح بهترين مخلوقات روي زمين در آمده‌اند.

*حميده خاتون، از کنيزي تا بزرگترين عالمه دين:

بانو حميده خاتون زني بسيار دانشمند، فقيه، عالمه و آشنا با معارف بلند ديني بود، او به بسياري از احاديث معصومين (ع)، به ويژه نسبت به احاديث صادر شده از زبان مبارک امام صادق(ع) آگاه بود و حتي به نشر و ترويج و نقل احاديث آن امام بزرگوار به خصوص در ميان بانوان مسلمان مي‌پرداخت.

مرحوم شيخ عباس قمي، صاحب کتاب مشهور مفاتيح الجنان در کتاب ديگرش منتهي الآمال چنين مي‌نويسد: آنچه بر من از برخي روايات مفهوم شد، آن است که آن مخدره، چندان فقيهه و عالمه نسبت به احکام و مسائل دين بوده است که وجود نازنين حضرت صادق(ع) زن‌هاي جامعه را که در مسائل ديني از آن حضرت سئوال مي‌کردند، به آن بانوي مکرمه ارجاع مي‌دادند تا مسائل خود را از او سوال کنند.

رؤياي صادقانه امام کاظم(ع) قبل از ازدواج

*ماجراي آن رؤياي صادقانه‌اي که امام موسي کاظم(ع) قبل از ورود نجمه خاتون به مدينه ديدند:

ـ برخي از محدثين و مؤرخين در منابع مربوط به زندگاني امام کاظم و يا امام رضا(ع) نوشته‌اند؛ در همين اوضاع و زمان بود که وجود نازنين امام کاظم(ع) در شبي از شب‌ها، جد اعلاي خود حضرت رسول اکرم(ص) و همچنين جد بزرگوارش حضرت علي(ع) را در خواب ديد که آن دو حضرت، پارچه‌اي ابريشمي به همراه خود داشتند و وقتي آن را باز کردند، در ميان آن پيراهني بود که آن را به دستان مبارک امام کاظم(ع) دادند و امام(ع) وقتي آن پيراهن را نگريست، ديد که عکس دختري نوراني و خوش‌سيما بر روي آن نقش بسته است.

آن‌گاه حضرت رسول اکرم(ص) و حضرت اميرالمومنين(ع) خطاب به آن حضرت فرمودند: اي موسي، بدان که از اين کنيز، بهترين انسان‌هاي روي زمين براي تو متولد خواهد شد و سپس فرمودند: «اي موسي! هرگاه که آن مولود به دنيا آمد، نام او را علي بگذار».

و فرمودند: (اي موسي) همانا خداوند متعال به واسطه آن مولود "يعني وجود نازنين امام علي بن موسي الرضا(ع)" عدالت و رأفت و رحمت خود را براي خلائق خود آشکار خواهد کرد؛ خوشا به حال کسي که او را تصديق کند و واي بر حال آن‌که با او دشمني کرده و او را تکذيب کند.

*ماجراي ورود بانو تکتم به خانه امامت :

ـ «هاشم بن احمر» راوي اين ماجرا، قضيه را چنين تعريف مي‌کند:

روزي امام کاظم(ع) مرا به حضور خود طلبيدند و از من سوال کردند: آيا خبر داري که به تازگي کارواني از حوالي مغرب کنيزاني براي فروش وارد مدينه کرده است؟

من عرض کردم: نه فدايت شوم، من خبر ندارم.

آن‌گاه امام (ع) فرمودند: چرا، به تازگي کارواني وارد شهر شده است، آماده شو، تا نزد آن کاروان برويم.

پس من به همراه آن حضرت راه افتاديم و آن کاروان را در شهر پيدا کرديم، وقتي از صاحب کاروان سوال کرديم، فهميديم که تنها هفت کنيز از آن کاروان باقي مانده است و فعلاً به فروش نرسيده‌اند.

صاحب آن کاروان، وقتي قصد قصد امام (ع) را براي خريد کنيز متوجه شد، همه آن ده کنيز را يک يک به آن حضرت نشان داد، ولي امام (ع) هيچ کدام از آنها را نخواست و گويا به دنبال يک کنيز خاصي مي‌گشت، پس، از آن مرد پرسيد: آيا کنيز ديگري به همراه داري؟

آن مرد گفت: نه، کنيز ديگري ندارم.

آن حضرت فرمودند: چرا، بايد کنيز ديگري هم به همراه داشته باشي!

من از اين سخن امام تعجب کردم تا اينکه پس از چندين بار پرسش امام(ع)، سرانجام آن مرد گفت: به خدا، من هيچ کنيز ديگري به همراه ندارم، مگر يک کنيزي که هم اکنون بيمار است و به درد شما نمي‌خورد.

امام(ع) فرمودند: همان کنيز را براي من بياور.

برده فروش از آوردن آن کنيز امتناع مي‌کرد و من تعجبم از اين اصرار امام، رفته رفته زيادتر مي‌شد.

پس از آن‌که چندين مرتبه آن برده فروش، حرف امام(ع) را زمين انداخت، آن حضرت به منزل خود برگشت، ولي فرداي آن روز دوباره مرا به سراغ آن مرد فرستاد تا به هر قيمتي که شده،‌ آن کنيز را براي او خريداري کنم.

پس من دوباره نزديک آن کاروان رفتم و پيغام امام(ع) را به صاحب کاروان رساندم، آن مرد در پاسخ گفت: مانعي نيست، ولي بدان که قيمت آن کنيز بسيار گران است.

من پس از آن‌که ديدم، آن مرد روي حرفش محکم ايستاده است، گفتم: مشکلي ندارد و بالاخره با بهايي بسيار زيادتر از بهاي يک کنيز معمولي، او را خريداري کردم.

اما در همان موقعي که مي‌خواستم آن کنيز را به منزل امام(ع) ببرم، آن مرد مرا صدا زد و از من پرسيد: راست بگو، آن مردي که ديروز همراه تو بود، چه کسي بود؟

من گفتم: او مردي از بني هاشم بود.

پرسيد: از کدام سلسله بني‌هاشم؟

گفتم: همين اندازه بدان که او از بزرگان دين اسلام است.

آن‌گاه آن مرد گفت: من نمي‌دانم که او چه کسي است، ولي بدان که من اين کنيز را از دورترين بلاد غرب خريداري کرده‌ام، روزي زني از اهل کتاب، اين کنيز را ديد و از من پرسيد: اين کنيز را از کجا آورده‌اي؟

من به او گفتم: من اين کنيز را براي خودم خريده‌ام و قصد فروش آن را ندارم.

گفت:‌ چنين کنيزي سزاوار نيست که در نزد امثال تو باشد، بلکه بايد اين کنيز نزد بهترين مرد روي زمين باشد و همانا از آن مرد، ‌پسري به وسيله اين کنيز به دنيا خواهد آمد که اهل مشرق و مغرب زمين، همگي از او اطاعت کنند.

هشام مي‌گويد: من آن موقع، معني کلام او را نفهميدم، ولي بعداً که امام(ع)، آن رؤياي خود و همچنين علت خريداري آن کنيز را براي من بيان کرد، فلسفه آن را متوجه شدم.

سپس هشام مي‌گويد: آن‌گاه من آن کنيز را به منزل امام کاظم (ع) بردم، وقتي به خانه آن حضرت رسيدم، ديدم که آن حضرت با اصحاب خود نشسته‌اند و مشغول بحث و گفتگو هستند.

پس من سلام کردم و همه ماجرا را که آن برده فروش به من گفته بود، براي آن حضرت بازگو کردم، آن‌گاه يکي از اصحاب امام(ع)، فلسفه خريد آن کنيز را از خود آن حضرت سوال کرد

آن حضرت در جواب فرمودند: به خدا سوگند که من اين کنيز را جز به فرمان خداوند متعال خريداري نکردم و همانا از طرف خداوند متعال، من به خريد او، امر شدم.



موضوعات:11- ذي القعده ,
مادر-امام-رئوف مادر-امام-رئوف مادر-امام-رئوف مادر-امام-رئوف مادر-امام-رئوف امتیاز : 793 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 15 آذر 1391
چهارشنبه 01 آذر 1391
چهارشنبه 24 آبان 1391
چهارشنبه 10 آبان 1391
پنجشنبه 04 آبان 1391
دوشنبه 17 مهر 1391
پنجشنبه 06 مهر 1391
شنبه 25 شهریور 1391
یکشنبه 12 شهریور 1391
یکشنبه 05 شهریور 1391
شنبه 31 تیر 1391
پنجشنبه 08 تیر 1391
دوشنبه 26 تیر 1391
چهارشنبه 14 تیر 1391
چهارشنبه 31 خرداد 1391

مطالب محبوب

سه شنبه 12 بهمن 1389
سه شنبه 12 بهمن 1389
چهارشنبه 01 آذر 1391
پنجشنبه 06 مهر 1391
یکشنبه 17 مرداد 1389

صفحات مطالب

1|2|3|4|5|6|7|8|9|10|11|12|13|14|
نظرسنجی
چرا آمريكا نمي‌تواند وضعيت خاورميانه را پيش بيني كند؟







نتايج|| آرشیو نظرسنجی